تمام ,هرچه ,میگویم؛

نازدار و نظرباز و زیبای همیشه و در شیطنت دائمی روبرویم ایستاده ای و میپرسی؛ 

آقا ! مرا دوست داری؟ 

از حرف های کلیشه رد می شوم و نگاهت میکنم و آرام میگویم؛ بلی!...ذوق میکنی و لپ هایت گل می اندازد و جیغ میکشی؛ ای جان! نزدیکتر میشوم،دست هایت را میگیرم و میگویم؛ آرامتر! نمیخواهم عجوزه ی چشم تنگ دنیا خوشی مان را ببیند و چشممان بزند و دلمان را غبار بگیرد،آرامتر که نمی شوی هیچ! داد میزنی گفتی ؛ بلی..گفتی؛ بلی.گیج میشوم انگار میکنم که هرچه تا بحال گفته ام دوستت دارم را نشنیده ای که حالا اینقدر برایت شیرین آمده اما هنوز به نتیجه نرسیدم که رشته ی افکارم را پاره میکنی(همیشه اینطوری به هرچه غیر تو فکر کنم میفهمی و  کاسه کوزه را به هم میریزی) میگویم؛ گیجم کردی! چرا اینطوری ای تو! میگویی؛ کارت تمام شد،گفتی بلی و بلا شروع شد و مبتلایم شدی و دیگر رها نمیکنم که بروی! بازی یا جدی..خیال یا واقعیت..هرچه میخواهی اسمش را بگذار،من و تو همیشه ماییم حتی اگر دنیا تمام شده باشد،حتی اگر من تمام شده باشم،حتی اگر تو خیلی دور باشی! میگویم چطور؟ میگویی چون گفتی بلی..




من پای بلی های خودم میمانم

من پای بلاهای تو هم می مانم...

منبع اصلی مطلب : انما الدنیا غزل بعد از غزل!
برچسب ها : تمام ,هرچه ,میگویم؛
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

درسایت : قالوا بلی شروع بلای عظیم بود!