خانم

پرده ی اول:

بخواهی بروی و وسط خستگی بیمارستان و زخم اشک شیفت شب قبل بگویم؛ باشه ! برو 


پرده ی بعد:

و بروی و ... من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود!

(امشب انتظار نوشتن از من نداشته باش! من بعد از تو از کلمه خالی شده ام،از آشفتگی پُر)


پرده ی آخر:

در این چهل و چهار روز،لحظه و ساعتی نبوده دستم به برگرداندنت نرفته باشد،اما...من اگر دارم به خودم چنگ میزنم که به موهات برنگردم،که طعم گس لب هات یادم برود،که خنده های آن روز کافه غروب...،که بیچارگی آن روزت در خلوت ارم...،که شیطنت و ولع آن ساعتت در خانه ی فروغ...که ترس و دلهره ی مدار بسته ای که نبود و فقط خوشی را زهر مار کرد...که دویدن سنگ سیاه مان...که بغض مدرس و خداحافظی ولیعصرمان...فقط بخاطر این است که نمیخواهم دلت بلرزد! از کجا معلوم شاید تو مرا یادت رفته باشد،شاید حالت خوب باشد،شاید داری میخندی!


پ.ن:

1) فکر کن که از ذهنم بگذرد شاید مخاطب این سر ریزهای پنهانی ات من نباشم،آنوقت می توانم راحت بروم بمیرم،مگه نه!

خلاصه که دلمان برایت تنگ شده خانم شعر ! خانم پاییز ! خانم جانان ! 

2) چطور می توانی این ترانه ی پر از گریه ی چارتار را گوش بدهی؛ مرا به طوفان داده ای خودت کجایی!؟


منبع اصلی مطلب : انما الدنیا غزل بعد از غزل!
برچسب ها : خانم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

درسایت : سه پرده از مردی که پرده دری نمیکند و عنقریب است ؛ بمیرد!