اینکه


اینکه تو داغ کنی و وسط آنهمه شیوایی از من بخواهی بروم و فلان

و اینکه من حرمت حال خرابت را بگذارم و با اینکه میدانم "نیست" می شوم بروم،به کنار


اینکه من در مدت نبودنت هروقت دستم به برگرداندنت رفته،تقوا به خرج داده ام و ترسیده ام

ـ از اینکه مبادا آرامش ساختگی گول زننده ی احمقانه ای که تظاهر می کنی را به هم بریزم ـ 

و پس کشیده ام هم به کنار



اما اینکه در این حال خراب،در این وضعیت بدتر از برزخ،در این دوزخ محضی که تو مرا به آن هول داده ای وقتی میبینم نشسته ای و طوری کلمه تایپ میکنی که انگار من خیانت کرده ام و بریده ام و رفته ام کمی سختم می شود..بی انصاف من فقط مثل همیشه به حرف تو بودم،همین..


حضرت جان ! خانم فلان !

به مویت که شریان جان من است قسم که،من همان بچه ی لوس دیوانه ی خودنگهدار خانه ی فروغم که دلش می خواست لب هایت را یکجا ببلعد اما نتوانست چون تو خواسته بودی مراقبت باشد!


برگرد،تا زنده ام،تا راهی هست...تا میتوانی!

اگر هم پایت به برگشتن نمی چرخد نکند فردا به رویت بیاورم این تو بودی که برگشتی..پیغامی،اشاره ای،اجازتی ؛بگذار من برگردم،دارم از بی تویی میمیرم..


برگرد شیوا ! برگرد..
منبع اصلی مطلب : انما الدنیا غزل بعد از غزل!
برچسب ها : اینکه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

درسایت : بی انصافی مبارک !